هیچ کس و هیچ چیز نیست که نتوانم از خیرش بگذرم.
کی بهتر از تو من ُ از خیال ِ بدبختی نجات می ده؟
عاشق برنامه ریزی هایت شده ام
خدا رو شکر کور مادر زاد نشدم
می خوام بگم من فعلا ً آدمی نیستم که بدون ِ چطوری اوضاع رو روبه راه کنه. بره بیرون هوا به موهاش بخوره یا با یه دوست عاقل صحبت کنه یا هر کار دیگه ای. الآن این ندونستن برام از همه چی بدتره
وقتی حوصله ی خودم را ندارم حوصله ی تو را دارم
بیا یک دست دیگر شطرنج بزنیم
شاید این بار ، کمتر وزیر به وزیر کردم
و تو
کمتر بازی را به هم زدی
اولین برف امسال روی سرمان خالی می شود
و ما این اتفاق را هی یاد هم می آوریم
که هنگام تنها زلزله ی سال هم کنار هم بودیم
کمتر پیچیده کن خوشبختی را
جز این ها چیزی نیست
می شود تک تک اش را از روی پله های پارک ولنجک جمع کرد
چقدر زیاد حقه باز بودی
سایه ی آن همه ابر را ، بر کوه ها .. می بینی؟
شک دارم به ترانه ای که زندانی و زندان بان هر دو زمزمه می کنند
روزهایم آرام اند
نمی شود موج سواری کرد
نمی شود
برایشان شمع روشن کرد
لازم نیست
قول آدم شدن داد
و
از سر و کول خدا بالا رفت
روزهایم آرام اند
سیگار نمی کشند
لال مونی نمی گیرند
آغوش نمی خواهند
روزهایم ، روزند
هوس شب شدن هم ندارند
این چه اصراری ست من دارم ، که سر هر کلاس کاری بی مربوط به آن کلاس را انجام دهم.
این عر زدن های بی وقفه ی من هیچ ارتباطی به تو و کارها و بگیر و نگیر هایت ندارد. خیالت راحت.
تو ، تفسیر مفصلی از خلاصه ترین آدم ممکن هستی. اگر خوانده شوی. اگر ، باد گیرم درست کار کند.
این روزها متوجه افکار اکنونم نیستم و مدام در و دیوار گذشته را لیس می زنم و آویزان آینده می شوم. تمام ننوشتن هایم به این بر می گردد
دلیل به هم ریخته بودن مداوم اتاقم تنها این است ، می خواهم کاری برای انجام دادن داشته باشم.
من هر چه فکر می کنم فلسفه ی کارهای بعضی از دختران کلاسمان را نمی فهمم. آن ها همیشه ردیف مقابل پسرها می نشینند ، حتی اگر کل کلاس خالی باشد. همیشه در کلاس خاطره های هیجان انگیزشان یادشان می آید و بلند بلند برای هم تعریف می کنند و غش غش می خندند. هر روز تولد یکی از آن هاست و تمام تولد هایشان را همان جا می گیرند ، همان ردیف مقابل پسر ها. دختران کلاس ما آدم های شادی هستند و به شدت خوشبخت اند. آن طور که از حرف هایشان دستگیرم شد هیچ وقت دوست پسری نداشته اند و از تمام پسر های کره ی زمین چندششان می شود. من هر چه فکر می کنم فلسفه ی کارهای دختران کلاسمان را نمی فهمم. اگر کارهایشان فلسفه ای داشته باشد البته
کجایی وقتی باران بر صورتم می بارد ؟
می دانی فریبا
وقتی تو می گویی ، انقدر هم خوب می گویی ،
بهتر است آدم ساکت بماند و گوش کند.
از کجا ، به کجا ...
من ، یک آه ام. آهی که هنوز کسی نکشیده
از غمت خوشحالم
این خوابم سه شب ِ پیاپی تکرار شد. روز شمار مرگ گذاشته اند. برای خانم مهربانی که ادعا می کند مادر واقعی من است. سرطان پدرش را در آورده. چند روز است شماره موبایلم را بطور اتفاقی پیدا کرده. تنها آرزویش پیدا کردن من بوده و روزهای آخر عمرش به آن رسیده. هر روز صبح قرار می گذاریم حوالی میدان ونک هم دیگر را ببینیم ، من فراموش می کنم قرار مان را ، من هر روز قرار مان را فراموش می کنم و با گریه برایم می گوید که مرگ م را به خاطر تو یک روز عقب انداختند.. می گوید تا تو را نبینم نمی میرم .. می گوید فراموشی تو مرا زنده نگه داشته.. می گوید سرطان از درون خالی ام کرده .. می گوید مادر صدایم نمی کنی ؟ می گوید .. زنده و مرده بودن م برایت فرقی نمی کند ؟ می گوید .. آه.. نیا خانم.. نیا مادر ... دست از خواب هایم بردار ...
یادت می آید با هم قرار گذاشتیم ؟
قرار شد من برایت کفشدوزک جمع کنم و تو هم حلقه ای از گل های زرد و صورتی برای موهایم درست کنی. آنقدر جمع کنم که قوطی کبریتت را پر کند. آنقدر زیبا شود که وقتی می گذاری سرم یک پرنسس واقعی شوم. یادت می آید می گفتی این جا آفتابش هم خنک است ؟ چند شب پیش خواب آن جا را دیدم. خواب سنجابی که روی شاخه نگاه می کرد ما را. خواب تو ، خواب درخت ها .
یادت می آید دانشمند بودیم ؟
مورچه ها را تشریح می کردیم . قورباغه ها را معاینه می کردیم . با ذره بین رنگ های پروانه ها را بررسی می کردیم. حلزون ها را ردیف می کردیم. برگ ها را خشک می کردیم. آرشیو برگی مان را یادت می آید ؟ می گفتی دیگر نمی خواهم بزرگ که شدم مهندس شوم.. یادت می آید ؟
یادت می آید زنده شده بودیم ؟
یادت می آید سر بالایی ها را نفس نفس می زدیم ؟ یادت می آید مامان بابا ها گم می شدند ؟ از رودخانه رد شدن ، سنگ های لیز از جلبک را یادت می آید ؟ از درخت آویزان شدنت ، ترست را ، خنده هایم را یادت می آید ؟ یادت می آید باران از ما فرار می کرد ؟ یادت می آید از جیغ و داد ها گلو هایمان متورم شده بودند ؟ یادت می آید ؟ یادت می آید خداحافظی را گریه کردیم ؟
خداحافظی تمام شد. سلام ! دوست ِ روز های خیلی دور .
خیلی خوب است که آدم کسی را نداشته باشد که بود و نبودش فرق کنند با هم. زندگی ِ آرامی می شود اگر همه باشند و در عین حال نباشد هیچ کس. می خواهم بگویم تجربه های خوبی دارم در کوله پشتی ام ، همان هایی که تنهایی این طرف و آن طرف می کشمشان. همان هایی که خوب مراقب شان هستم.
چشم هایم دچار قولنج مزمن شدند
آرشیوت تمام نشد
امروز که تنها و دست ها در جیب قدم زنان در دانشگاه مصرانه تمام سعی م را می کردم که تمام افکار بد و حالت های منفی چند سال زندگی ام را دوباره جذب کنم که بدترین ساعات روزم را بگذرانم متوجه شدم که تصمیمم را گرفته ام ، قبل از اینکه تصمیم بگیرم شروع به گرفتن تصمیمی کنم. قرار نیست دوست داشته باشم خانه ی سومم را . گفت دانشگاه فقط وسیله ست. راست گفت . حدودش همین است
نبسته ام به کس دل
نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من
تو ،
ولیعصر ،
تضاعُف ِ خوشبختی
تمام سنگ هایم را
سمت تو
پرتاب می کنم
شیطانی
که خدا
طردت کرده است
تو هم
کمر بسته ای
تمام خوب ها را
گول بزنی
با کلمه هایت
که بد بویند
که آهنگین
همچون
بانو یـَند
من
پرهیزکار شده ام
پوشیه می زنم
و شب ها
خوابت را می بینم
که زنجیر هایت را
برایم تکان می دهی
و می گویی
دخترانی که برایم
تا آسمان کامنت می گذارند
بدون زنجیر می آیند
من هم می خندم
به زنجیر هایت
به آرزو هایت
به فکر هایت
می خندم
به گذشته ات
به آینده ات
به حال َ ت
می خندم
به نداشته هایت