عزاداری آن جا تنها عزاداری ای است که مرا گریه می اندازد. نه این که فقط گریه کنم. من کاری که امام حسین انجام داد را درک می کنم و واقعا ً غمگین می شوم وقتی یادش می افتم. ولی آدم ِ گریه کردن نیستم بیشتر وقت ها. اما عاشورای سریزد فرق می کند با همه جا. برای امام حسین و یارانش تشییع جنازه ی نمادین انجام می دهند و من می روم بالای حسینیه و به پهنای صورتم گریه می کنم. عکس و فیلم هم می گیرم دستم نلرزد از گریه. دسته های عزاداری از محله های بالا و پایین و میون ! زنجیر زنان (سلام فریبا) وارد حسینیه می شوند و جمعیت زیادی را می سازند. بعد سعی می کنند اتفاق های عاشورا را شبیه سازی کنند. بچه هایی که تازیانه می خورند و می دوند و گریه می کنند. شمر که لباس گرگ پوشیده. سپس مردها حلقه می سازند و جوش می زنند.
بعد از جوش زدن دوان دوان می دوند و دایره می سازند و خیلی خیلی بلند نوحه می خوانند و محکم سینه می زنند. باور کنید خیلی محکم و با دل و جان سینه می زنند و آدم واقعا ً دلش می گیرد.
بعد نوبت نخل چرخاندن است . نخل نماد امام حسین و یارانش است و چون روز عاشورا پیکر هایشان تشییع نشد مردم سریزد برای احترام این کار را انجام می دهند. مردها زیر نخل مستقر می شوند و با فریاد یا حسین و یا علی بلندش می کنند و می دوند. سه بار دور حسینیه می چرخانندش. بعد از هر دور آن را زمین می گذارند و دعا می خوانند. زن ها پشت نخل می دوند و حاجت می گیرند. دو نفر بالای نخل سنج می زنند و کسی هم خیلی سوز ناک و زیبا اذان می گوید. خلاصه لحظات خیلی اشک باری ست و کسی نیست که بی تفاوت نگاه کند. جایتان خالی بود. راست می گویم.
بعد از دور آخر مراسم تمام می شود. مردم با هم خداحافظی می کنند و کم کم و خیلی دل گیر دور نخل خلوت می شود. نخل غریب می شود تا محرم سال بعد.
این هم عکس هایش. دوست داشتید ببینید. بدک نشدند.
الآن تلویزیون گفت دخترها هنگام شکست رابطه هایشان ضربه ی بیشتری می خورند. چون همان اول ماجرا تمام احساسشان را دو دستی تقدیم می کنند و اگر مشکلی ایجاد شود روح و روانشان بیشتر از طرف مقابل درب و داغان می شود.
پ.ن : مسافرت
به جهنم که گم شد. همینم مونده بشینم واسه اینم غصه بخورم.
پ.ن : داره از آسمون برام می باره ، اونم پشکل. [محاکمه در خیابان]
همیشه باید از آدم هایی که قدرت کلام دارن بترسی
فکرش را بکنید
او به جای اینکه بگوید مراقب خودت باش فلانی اشتباهی گفته مراقب خودت باش حدیث . فلانی هم کلی ناراحت شده و سعی کرده به روی خودش نیاره ظاهرا ً. کلی دلم شاد شد از این اتفاق.
هفت هشت سال گذشت از پارسال انگار. خوبی اش این است که امسال دیگر پیش دانشگاهی نیستم. درس خواندن به آن گستردگی خیلی دردسر دارد. شهید بهشتی خوب و خنک است. پیر و بزرگ است. ریش سفید است اصلا ً. خوب برف می بارد آن جا. هم کلاسی هایم بیشترشان آدم اند. فعلا ً که خوش خوشان می روم و می آیم. تا ببینم بعدش چه می شود.
با اینکه حوصله ی روز تولدم را ندارم و تمام سعی ام را می کنم که از معمولی ترین روزهایم بشود ، ولی در حال ِ اکنون شدیدا ً هیجان زده ام. چون سه کتاب خوف هدیه گرفته ام هیچی نشده.
سنگم را ، کاغذت قیچی می کند
کنار دره ی "اتفاق نمی افتد" ایستاده ام
و مشتم را بی تکیه گاه می چرخانم
در امانت گرفتنش لذتی است که در خریدنش نیست.
بچه ها من با آتیش زدن سطل آشغال ها مخالف بودم.
من دختری را می شناسم که نوزده سالش است. او هنگام آزمایش خون دادن گریه کرد، چشم هایش را محکم بست و لرزید، فشارش افتاد و کلی خوابید و چیزهای شیرین خورد. هنوز هم بعد از چند روز دردش می آید از فکر کردن به جای سوزن.
نوشین ، یادت میاد ما پارسال روزهای کشدار و کوفتی پشت میز رو با خیال ِ چی می گذروندیم؟
دیروز حواست به خنده هامون بود که داشت بهمن راه می انداخت؟
آواز
می جوشد در جانم
من
تمام عزیزم های جمله هایت را
به باد دادم
با عشق
با عشق
می خوانم تا هستم
دخترم باله می رقصد
هیچ کس و هیچ چیز نیست که نتوانم از خیرش بگذرم.
کی بهتر از تو من ُ از خیال ِ بدبختی نجات می ده؟
عاشق برنامه ریزی هایت شده ام
خدا رو شکر کور مادر زاد نشدم
می خوام بگم من فعلا ً آدمی نیستم که بدون ِ چطوری اوضاع رو روبه راه کنه. بره بیرون هوا به موهاش بخوره یا با یه دوست عاقل صحبت کنه یا هر کار دیگه ای. الآن این ندونستن برام از همه چی بدتره
وقتی حوصله ی خودم را ندارم حوصله ی تو را دارم
بیا یک دست دیگر شطرنج بزنیم
شاید این بار ، کمتر وزیر به وزیر کردم
و تو
کمتر بازی را به هم زدی
اولین برف امسال روی سرمان خالی می شود
و ما این اتفاق را هی یاد هم می آوریم
که هنگام تنها زلزله ی سال هم کنار هم بودیم
کمتر پیچیده کن خوشبختی را
جز این ها چیزی نیست
می شود تک تک اش را از روی پله های پارک ولنجک جمع کرد
چقدر زیاد حقه باز بودی
سایه ی آن همه ابر را ، بر کوه ها .. می بینی؟
شک دارم به ترانه ای که زندانی و زندان بان هر دو زمزمه می کنند
روزهایم آرام اند
نمی شود موج سواری کرد
نمی شود
برایشان شمع روشن کرد
لازم نیست
قول آدم شدن داد
و
از سر و کول خدا بالا رفت
روزهایم آرام اند
سیگار نمی کشند
لال مونی نمی گیرند
آغوش نمی خواهند
روزهایم ، روزند
هوس شب شدن هم ندارند
این چه اصراری ست من دارم ، که سر هر کلاس کاری بی مربوط به آن کلاس را انجام دهم.
این عر زدن های بی وقفه ی من هیچ ارتباطی به تو و کارها و بگیر و نگیر هایت ندارد. خیالت راحت.
تو ، تفسیر مفصلی از خلاصه ترین آدم ممکن هستی. اگر خوانده شوی. اگر ، باد گیرم درست کار کند.
این روزها متوجه افکار اکنونم نیستم و مدام در و دیوار گذشته را لیس می زنم و آویزان آینده می شوم. تمام ننوشتن هایم به این بر می گردد
دلیل به هم ریخته بودن مداوم اتاقم تنها این است ، می خواهم کاری برای انجام دادن داشته باشم.
من هر چه فکر می کنم فلسفه ی کارهای بعضی از دختران کلاسمان را نمی فهمم. آن ها همیشه ردیف مقابل پسرها می نشینند ، حتی اگر کل کلاس خالی باشد. همیشه در کلاس خاطره های هیجان انگیزشان یادشان می آید و بلند بلند برای هم تعریف می کنند و غش غش می خندند. هر روز تولد یکی از آن هاست و تمام تولد هایشان را همان جا می گیرند ، همان ردیف مقابل پسر ها. دختران کلاس ما آدم های شادی هستند و به شدت خوشبخت اند. آن طور که از حرف هایشان دستگیرم شد هیچ وقت دوست پسری نداشته اند و از تمام پسر های کره ی زمین چندششان می شود. من هر چه فکر می کنم فلسفه ی کارهای دختران کلاسمان را نمی فهمم. اگر کارهایشان فلسفه ای داشته باشد البته
کجایی وقتی باران بر صورتم می بارد ؟
می دانی فریبا
وقتی تو می گویی ، انقدر هم خوب می گویی ،
بهتر است آدم ساکت بماند و گوش کند.